تو بيا تا عشق را باور كنيم قصه مستي و مي از بر كنيم
گوشه عزلت نشينيم و بسي خون دل با اشك در ساغر كنيم
در تب عشقش خروشان گر شويم شكوه ها بر كار اين داور كنيم
سر به صحراها گذاريم نيمه شب درد دل با كوكب و اختر كنيم
عكس او در ماه بينيم و سپس از نبودش ديده ها را تر كنيم
روزها بر لوح دل اين نام او حك كنيم و اين قفس زيور كنيم
ترك جسم و جان كنيم و در خفا آتشي در زير خاكستر كنيم
پنبه عقل و خرد را بر زنيم هم جوارش آتش و آذر كنيم
گر كسي خواهد نمايد سرزنش گوش خود بهر نصيحت كر كنيم
تيغ ها بر دشمنانش بركشيم نسل بد خواهان او ابتر كنيم
هر كسي او را ستود و حمد كرد از سرش تا كفش پا را زر كنيم
آن چنان غافل شويم از حال خود زخم ها بر اين تن لاغر كنيم
جان فشاني ها كنيم و دم به دم گريه ها از دوري دلبر كنيم
چون فلك خواهد كه از هم بگسليم پشت قلب يكدگر سنگر كنيم
پاك گردانيم حساب خويش را عاري از هر گونه خير و شر كنيم
مرغ دل با خود نماييم هم صدا شكوه ها و ناله ها از سر كنيم
چون كه پيك مرگ آمد سوي ما آن زمان اين قصه را آخر كنيم
چهارشنبه دهم شهريور هشتاد و نه
10 صبح چاه ملك

